تبلیغات
پیراشکی - جشن آب و ....
پیراشکی
به امید روزی که پیراشکی هایمان بیشتر فروش کند !!!!!
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 تیر 1389 توسط دو کلّه پوک اول

احسان جان خیلی از بچه ها نمی دونن برای بردیا چه اتفاقی رخ دارده!

با چند تا از بچه ها روز جشن آب بعد از مدرسه موندیم داشتیم بازی می کردیم که نا گهان یکی از بچه ها آب پاشید تو صورت بردیا و بردیا محکم برگشت و سرش خورد به تفنگ یکی از بچه ها خدا رو شکر شانس آورد تفتگ نه تو چشمش خورد نه تو ابروش بلکه با کمال خوش شانسی خورد بالای ابروش و بالای ابروش چاک خورد و گوشتش وا شد ولی چیزی کنده نشد ما هم که از قضیه با خبر شدیم دوییدیم تو دفتر دبیران و به معلم ها گفتیم و دکتر دادبین!!!!!!!! 

دویدند و  همکارشون آقای خراسانی با جعبه ی کمک های اولیه و بقیه ی معلم ها هم دنبالشون دوییدن .

آقای دادبین به تیکه گاز استیریل قرار دادن رو ذخم بردیا و گفتن محکم فشار بده یعنی جدی باید فشار بدی و بردیا هم همین کار رو کرد و آقای دادبین گفتن من ماشین نیا وردم و خلاصه یه ماشین جور کردن و بردیا رو بردن همون بیمارستانی که مختار رو برده بودن و ما هم نگران تو مدرسه موندیم .

بعد چند ساعت بردیا با مادرش اومد تو مدرسه اگه اشتباه نکنم حدود 6 تا بخیه خورده بود ما تا بردیا رو دیدیم گفتیم نگران نباش چیزی نیست جاش نمی مونه و از این چرت و پرتا و بردیا هم عصبانی شد و گفت بابا به خدا من خوبم و اصلا نگران چیزی نیستم و ما هم زدین زیر خنده بعد چند دیقه صحبت من رفتم کف حیاط نوشتم  (بردیا ی عزیز بازگشت تو را به مدرسه تبریک می گوییم)  تازه خودشم با اون خط بدم ! خلاصه تصمیم گرفتیم همه جایه مدرسه رو بنویسیم بردیا! و این کار رو هم کردیم! ههه همین الان کامپیوترم یه تروجان گرفت!

بگزریم کل مدرسه رو پر بردیا کردیم و دیگه تا شب اتفاق خاصی نیفتاد فقط شب موقع ی خواب یه صدای بوممممم... از حموم اومد به نظرتون چی شده بود !!؟؟ هاها تفنگ آب پاشم ترکیده بود!

گذشته از قضیه ی بردیا کلا اون روز خیلی خوش گذشت مخصوصا اون قسمتش که آقای دیار کجوری احسان رو گروگان گرفته بودن! و من با اقتدار احسان رو نجات دادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تازه دیروزشم خیلی خوش گذشت نمی دونم می دونین یا نه و لی من و شیخی و آباس و ...... موندیم مدرسه تا تفنگ آب پاش های اردو مشهد اول ها رو چک کنیم که من و شیخی و آباس به سه تا کلت بدون مخزد سه تا مسلسل غارت کردیم ولی من برای امنیت بیشتر و روز موادا کلتم رو هم پر از آب کردم و گذاشتم تو جیبم که چند دقیقه بعد آقای خلدی به من به صورت کاملا انتهاری حمله ور شدن و من هم مثل موش فرار کردم ولی بالا خره آقای خلدی به من رسیدند من هم کلی آب باشیدم تو صورتشون ولی بالاخره پمپم تمون شد و دست به کلت شدم چون کلت کوچیگ تر بود هم قدرت مانور بیشتری داشتم هم می تونستم با یه توم مسلسل رو بچسبم و با یه دست آقای خلدی رو خیس کنم که هم زمان با این موضوع شیخی و آباس هم رسیدن و من رو  نجات دادن!

 

بعد از این ماجرا معلم ها رفتن تو مدرسه  خیلی ببخشید الان من باید شام بخورم و یه زنگ هم به معلم ویولونم بزنم  ادامه ی داستان رو فردا براتون می نویسم!

فعلا خدا حافظ

به امید دیدار! ههههه یه تروجان دیگه!





طبقه بندی: اخبار روز!!!،  عکس های دیدنی!!، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
اردو بهتون چقدر خوش گذشت؟؟؟








نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گالری عکس های مدرسه
قالب وبلاگ