تبلیغات
پیراشکی - ادامه
پیراشکی
به امید روزی که پیراشکی هایمان بیشتر فروش کند !!!!!
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط دو کلّه پوک اول

بعد از این ماجرا معلم ها رفتن تو مدرسه خیلی ببخشید الان من باید شام بخورم و یه زنگ هم به معلم ویولونم بزنم ادامه ی داستان رو فردا براتون می نویسم!



بعد از این ماجرا معلم ها رفتن تو مدرسه و در رو هم بستن ما هم خیلی سریع سلاحامون رو پر کردیم و با صندلی یه سنگر جلوی در ساختیم . آقای امر ا...ی رفتن تو دفتر آقای ابراهیمی و با بلند گو سعی کردند جنگ روانی ایجاد کنند! این جوری که می گفتن شما هیچ شانسی ندارید رئیستون آرانه و ... یه توی ما تفرقه ایجاد کنن و من برای جلو گیری از این کار رفتم جلو و گفتم این جا هیچ کس رئیس نیست همه چی رو همه با هم تصمیم می گیریم و همه با هم اجرا می کنیم! بعد از چند دیقه من به علیرضا گفتم بریم از در پشتی وارد شیم و رفتیم و بچه ها هم دنبال ما راه افتادن ولی متاسفانه تو تله افتادیم چون آقای خلدی با یه پارچ آب یخ از پشت به ما حمله کردند و خیسمون کردن! ولی برای ما مهم نبود و ما دنبال آقای خلدی دویدیم اما ایشون تونستن فرار کنن ! وقتی رسیدیم تو حیاط آقای امرا...ی گفتن بیاین مذاکره ی دوستانه ! ما هم رفتیم ولی ناگهان آقای قمبری طبق نقشه از بالا یه پارچ آب خالی کردن ولی هیچ کدوم از ما خیس نشدیم چون ایشون تو پنجره ای که باید ازش آب می ریختن اشتباه کردن! و از بنجره ی کناری آب ریختن!!!!!!

راستی در باره ی روز جشن آب  یادم رفت یه چیزی بگم آقای امر ا...ی به من گفتن این تفنگ شاید بردش از شما کم تر باشه ولی دوامش بیشتره! می تونه ده ثانیه مداوم آب بپاشه من هم گفتم وا سه ما حد اقل 10 ثانیه آب می پاشه! و آقای امر ا...ی گفتن تو درکی از ده ثانیه نداری! و خلاصه مسابقه دادیم! به نظرتون نتیجه چی شد ؟! 

واسه ما 115 ثانیه آب باشید و واسه ایشون 136 ثانیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا در باره ی روز بعد یعنی فکر کنم سه شنبه!!!!!!!!!!

من یه بار دیگه قضیه رو بازگو می کنم !

من دو دست شویی بودمک و داشتم دستم رو می شستم که یک دفعه شنیدم احسان گفت «آقای دیار کجوری یه لحظه همین جا بمونین!» و دویید پیش من و گفت بیا رو آقای دیار کجوری آب بریزیم! و با هم ریختیم ولی ناگهان آقای دیار کجوری وارد دستشویی شد و احسان رو گرفت و من دویدم تو دست شویی  احسان داشت مقاومت می کرد که یک دفعه من شیلنگ رو ورداشتم و آب پاشیدم رو ایشون و احسان با دیدن این صحنه زد زیر خنده !!!!!!!....

ولی آقای دیارکجوری احسان رو گرفتن و قضایایی که دعریف کرد رخ داد!!!!!!!  تا این که ما آقای دیار کجوری رو آوردیم و یه سر شیلنگ رو احسان زد به جیر آب معمولی و من رفتم که اون رو بزنم به آب سرد کن ولی یه فکری به ذهنم رسید و شیر آب رو تا نصفه کردم رو آب سرد کن و گفتم احسان من نمی تونم شیلنگ رو بکنم تو شیر ! و من رفتم اون جایی که آقای دیار کجوری بودن (کنار شیلنگی که به آب عادی وصل بود!) و به احسان گفتم آب رو باز کن و خودم هم آب رو باز کردم! و به آقای دیار کجوری گفتم نگاه کنین الان شیلنگ می ترکه و قتی یه کم گذشت من شیرنگ رو در آوردم و گرفتم رو آقای دیار کجوری!ادامه ی داستان رو احسان براتو ن می گه چون من باید برم!

فعلا!

 




طبقه بندی: اخبار روز!!!، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
اردو بهتون چقدر خوش گذشت؟؟؟








نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گالری عکس های مدرسه
قالب وبلاگ