تبلیغات
پیراشکی - ادامه
پیراشکی
به امید روزی که پیراشکی هایمان بیشتر فروش کند !!!!!
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 تیر 1389 توسط دو کلّه پوک اول
اقای دیار کجوری خیس شدن و رفتن توی دفتر طرح و برنامه و ما هم رفتیم اونجا که و بازهم سعی کردیم سوزن رو از  ایشون بگیریم ولی نشد.در طی عملیات سوزن گیری ران زخمی شد و به همین دلیل ما مجبور شدیم ...بگذریم این کار ما باعث شد که اقای دیارکجوری به شکستشون پی ببرن و به همین دلیل از اقای قنبری خواستن که ما رو دستگیر کنن و خیسمون کنن!؟!؟!؟اقای قنبری یک امپول گنده و یک قیچی برداشتن و ما هم فرار کردیم.اقای دیارکجوری گفت اران رو بگیرین اون بیشتر از همه من رو اذیت کرده که اقای اشعری و اقای قنبری  و اقای دیارکجوری رفتن دنبال اران من هم چون دیدم دوستم در خطر رفتم که نجاتش بدم.اقای دیارکجوری و اقای اشعری دستهای اران رو گرفتن اقای قنبری اومد پاهای اران رو بگیره که اران پاهاشو قلاب کرد دور پاهای اقای قنبری بعدش من دودیم و اقای قنبری رو اداختم زمین بعدش اقای قنبری و اقای عسگریان من رو گرفتن و بردن تو حیاط پشتی دفتر دبیرا و کله من رو گرفتن زیر اب و من رو خیس کردن.من نفهمیدم سر ارا چه بلایی اومد ولی وقتی اونا داشتن کله ی منو خیس میکردن اران اومد و من رو نجات داد و ما فرار کردیم.بقیه ی داستانو اران بهتر میدونه و بهتره خودش بنویسه.


طبقه بندی: اخبار روز!!!، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
اردو بهتون چقدر خوش گذشت؟؟؟








نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گالری عکس های مدرسه
قالب وبلاگ