تبلیغات
پیراشکی - ادامه ی ادامه ی ادامه ی جنگ تن به تن!
پیراشکی
به امید روزی که پیراشکی هایمان بیشتر فروش کند !!!!!
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 31 تیر 1389 توسط دو کلّه پوک اول

خوب من از وسط های داستان رو دوباره می گم!وقتی احسان آقای قمبری رو حل داد و ایشون رو انداخت آقای عسگریان اومدن و به زور احسان رو به سمت حیاط بشتی بردن و من نفهمیدم چه بلایی سر احسان اومد اما من! .

من از قبل از این اتفاقات یه منگنه (سوزنش) (|_|)  رو تو جیبم قرار دادم ولی هیف که سوزن رو آقای عشعری اثری نداشت! و من بجبور شدم به جای زور و سلاح از فکرم استفاده کنم! آقای دیار کجوری پا های من رو گرفته بودند و آقای عشعری هم دست های من رو من بعد از کمی فکر بدنم رو محکم باز کردم و محکم جمع کردم که این باعث سد به سمت بالا پرد شم و من هنگام پرتاب شدن یه پیچ به خودم دادم و با این کار پام رو از دست آقای دیار کجوری در آوردم! و دستام رو هم از دست آقای عشعری . بعد از اون ور دوییدم به طرف حیاط پشتی و از پشت آقای قمبری و عسگریان رو محکم حل دادم و پرت کردم و دست احسان رو گرفتم و با ه فرار کردیم!و رفتیم یه بطری پیدا کردیم و به دفتر دبیران حمله کردیم! و پس از کمی مبارزه آقای دیار کجوری اومدند و یه نگاه خشن کردن و به من گفتن بطری رو بده و خلاصه آتش بس علام شد!

ادامش رو بعدا می گم!

فعلا!




طبقه بندی: اخبار روز!!!، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نظر سنجی
اردو بهتون چقدر خوش گذشت؟؟؟








نویسندگان
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
گالری عکس های مدرسه
قالب وبلاگ